|
لحظهای فکر بکن به سپیدی زمین آسمان اینجا پر ز برف است ببین !!! لحظهای فکر بکن تو به چه مینازی؟ لحظههایت شاد است شد دل تو راضی؟ لحظهای فکر بکن چه تصورداری؟ از صدایی غمگین یا که یک رپ بازی ؟ لحظهای فکر بکن تو که هستی اکنون؟ او که افتاد اینجا، شده غرق در خون !!! آسمان اینجا شده پر ز برف ووو سرما نقطه تاریکیست ،لحظهای که او را ،می کشند در گرما لحظهای فکر بکن این تنفس از کیست ؟ رنگ شب یا مه صبح !!! این تنئعم از کیست ؟ لحظهای فکر بکن فرق ما انسانها در حقیقت در چیست ؟! آسمان میبارد دل او غمگین است اون دل بیچاره پی یک تسکین است کودکی در سرما پی یک توپ دوید پای او لغزید ووو روی یک سنگ برید پیر ه زن بیچاره پی بیمارستان تو هنوز سر مست از یک شراب ووو دوستان آن کبوتر افتاد پی یک صدای تیر، آرام روی زمین در دل آن صیاد یک صدایی گوید آفرین پیر ه زن با زنبیل میرود از این شهر گفته اند آمریکا مینازد به رهبر ... چوپان صحرا نیلبک مینازد در کنار ماهی گربهای میتازد... لحظهای فکر بکن شب چقدر تاریک است بین ما انسانها فاصله ، باریک است لحظهای فکر بکن این که ما مینازیم به تنیدن در آن این جهان است همان ،آن جهان عریان...
گاهی اوقات اونقدر خسته می شی که دیگه نمی تونی به ادامه راه فکر کنی گاهی اوقات تنها چیزی که می تونه ارومت کنه فقط و فقط خو دتی... گاهی اوقات فکر می کنم همه ی ادم ها مثل من تنهان؟ زندگی من چیست ؟ من چرا این گونه در دلم اشوب است؟ زندگی را باید با حقیقت امیخت زندگی اخرین راه من و توست همین ! زندگی همچو تن باران روی یک شیشه است زندگییم این است زندگی خاطره ی یک شب شیرین است زندگی می گذرد و چرا این اکنون ؟! دل پرمرده ی من می گرید؟ زندگی هست بسی سخت ! بسی پیچیده زندگی خوابگه خاطره هاست.... لحظه هایش جاریست همچو باران روان... زندگی می گذرد بس چه سخت و چه سهل پی ان می خیزم من در این جشن مه الود سحر زندگی را جویم زندگیم چیست ؟! راز یک غار کهن؟! یا که فصلی ست چو ایام خزان ؟؟ زندگیم جاریست مثل یک رود روان مثل یک سیلاب است که گهی تند ! گهی بی تاب است زندگیم این است من در این راه پر از گمراهی گم شده ام زندگی این بار هم پا بر جاست رد پای سحر و مغرب و شام همچنان می گریزند ز هم و در این یک شب سرد دل من باز به یاد غم پیرم افتاد قلمی یاری کرد دل من نالید و صفحه ای ابی کرد
ت کاش مشد بین قلب ها جاری بود ثمری از آب و آثاری بود کاش می شد بین دل ها بودیم لحظه های عشق عشق می ربودیم کاش عاشق ضربه از عشق نداشت لحظه های ارتشی جنگی نداشت کاش می شد خندید چون کودکی خنده های بی ثمر یواشکی کاش می شد رقصید در باد ها لحظه ای نالید از فریاد ها کاش می شد جنگ را باطل کرد فرصت نیرنگ را کامل کرد کاش می شد آسمان را باز کرد گله ای از دزد این احساس کرد کاش می شد زندگی آروم بشه لحظه های زندونی آسون بشه کاش می شد از خدا رنگی شناخت او که تنها خالق این خلقه هاست کاش می شد رنگی از تقدیر بود این کلام آخر تفسیر بود
یکی میاد یکی میره یکی غمگین و دلگیره یکی تنها تنهاه یکی یک گوشه زنجیره یکی بی تو تلف می شه یکی تحویلت نمی گیره یکی آروم میاد پیشت که شاید بوسه می گیره یکی درمونده و عاشق یکی آروم می میره یکی دیگه نمی مونه یکی میگه که مجنونه یکی آروم می خوابه که شاید خواب می بینه یکی می خواد که برگرده آخه تنهایی هاش درده یکی میاد که با عشقش بگه قصد سفر کرده یکی آروم بی تابه یکی امشب بی خوابه یکی میاد یکی میره یکی میگه که می میره یکی افسوس و غم داره یکی از عشق بیزاره یکی هر لحظه بی کاره یکی دست به دعا داره یکی دنبال یک واژه که پایان رو چی می سازه ؟! khoshhal misham ba ranamayi hatoon komakam konid
salam !!! man bar gashtam ! be dar khaste ye seri az doostaye khoob va ye dooste speciale azize "jadid" man bar gashtam ! bade 2 salo khoordei bar gashtam ... albate hanoz yekam saram shooloogheo momkene kheyli dir be dir up konam ama omidvaram betoonam chizayi ke mikham ro benevisam... vay koli delam vase hame doostam va kasayi ke harfayi ke gahi az delam be varagh mikeshoondam o oona lotf mikardano mikhoondano nazar midadan tang shode !!! roozaye sakhto ghashangi ro gozaroondam ... hala ham ke az iran kheyli dooram shayad be andazeye nesfe masahate koreye khakimoon... be har hal omivaram az inke dobare bargashtam kasi narahat nashode bashe va yekami ham ba nazaratetoon supportam konid ta dobare roohiyeye neveshtan ro be dast biaram... felan beram... zood bar migardam ... ...
سلام... سلام گفتن خیلی اسون و لذت بخش و شاید ادمی را اروم می کنه... اما لحظه ای که می خوای خداحافظی کنی به همین راحتی ها از طرف مقابلت دل نمی کنی درسته؟ شاید اخرین باری باشه که می نویسم و شاید هم واسه ی تسکین اوقات باز به نوشتن ادامه بدم... شاید باور کردنش خیلی سخته که کسی که ۱۷ سال کنارت بوده را در عرض ۵ دقیقه از دست بدی... لحظه هایی که با پدر بزرگم بودم ثانیه به ثانیه سپری می شدن و به لحظه ی جدایی نزدیک می شدیم و من بی خبر بودم... کسی که هر روز در کنارم بود و دیگه نیست کسی که غیبتش را در خانه باید پذیرفت امروز اسمون هم دلتنگ شده بود مثل دل من که ارزوی باریدن داره ... خانواده ی ما مثل پاییزی شده که برگ هاش رو گم کرده ... مثل زمستونی شده که هیچ سرمایی نداره ... مثل بهاری که هیچ عیدی را نمی بینه... بارها از خدا خواستم که خواب باشم و بیدارم کنه .... برگ های زندگی روز به روز داره ورق می خوره و روزی می رسه که نوشته های من رو می خونید و از زمان بودن و حضورم صحبت می کنید... این چرخه روزگار که در ۷ شهریور واسه ی پدر بزرگ من ایستاد و اون را از چرخ پیاده کرد شاید مهلت زندگیش تا اون ساعت بوده و باید جاش رو به شخص دیگه ای می داد... چرخی که می چرخه و می چرخه تا زمان پیاده شدن ما برسه .... زندگی ما مثل یه شمع که می سوزه ... ویا خاموشش می کنن یا خودش به انتها می رسه ... شمعی که سوختنش می تونه جایی را گرم یا روشن کنه یا باعت اتیش سوزی و یا سوختن دست کودکی بشه... زندگی مال ما نیست کس دیگه اون را می چرخونه و روزی هم خودش مختلش می کنه... روزی بعد از ۹ ماه که توی یه جای تاریک و تنگ هستی به دنیا می یای و زندگیت رو شروع می کنی... روزهای تلخ زیادی رو می بینی ... سختی های زیادی رو می چشی... روز های شادی رو سپری می کنی... نوبتت تموم می شه ...میان دنبالت و می گن مهلتت تموم شده حالا تو هستی که باید بری... بعد از ۹ ماه زندگیت بهتر شد اومدی توی دنیای خاکی بعد از این هم حتما جای بهتری منتظرته... از تمام دوستانی که واسه ی مراسم اومدن و همدردی کردن و یا به فکر من بودن تشکر می کنم امیدوارم در مراسم شادی قادر به جبران لطف همتون باشم... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بابابزرگی سلام... بابا بزرگ عزیزم دوستت دارم... دلم واست خیلی تنگ شده .... امیدوارم هر جا هستی بهت خوش بگذره و اون هایی رو که دوست داشتی ببینیشون دیده باشی... جات پیش ما خیلی خالیه اما چه می شه کرد دنیای ما زمینی ها همین طوره... مواظب خودت باش... همیشه به یادت هستم همیشه همیشه..... دیدار به قیامت.... یا علی....
سلام
من دوسته کسی که می نویسد هستم. متاسفانه پدربزرگ کسی که مینویسد تو یک حادثه فوت کرد.خودش هم خیلی به پدربزرگش واسته بود و الان اصلا وضعیت روحی مناسبی نداره. فقط اومدم بگم مراسم هفتم ان مرحوم روز سه شنبه ساعت۵ الی ۶ بر سر مزار برگزار می گردد.
سلام... من بر گشتم... دلم واسه وبلاگ تنگ شده بود... من حسش می کنم ... من می دونم اون همین جا هاست... خیلی دوسش دارم... جدایی خیلی سخته... به نظر شما رسیدن یعنی چی؟ رسیدن به اون چیزی که واقعا" طالبشی اون چیزی که با تمام وجودت وجودش را و بودنش را نیاز داری... واسه رسیدن به هدفت چقدر تلاش می کنی ؟ شده واسه رسیدن به معشوقه ات (حتما" نباید مونث یا مذکر باشه می تونه یه نور باشه یا یه روزنه ی امید واسه گذشتن شب و روز) دست به هر کاری بزنی؟ از چیزهایی بگذری که واست یه دنیا ارزش دارن؟ اگه واسش از خیلی چیز ها گذشتی حتما" دوسش داری اون چی اونم دوست داره؟ یا این همه گذشت ارزششو داره؟ دیگه از چی بگم ؟ یه مدت نبودم نوشتن یادم رفته... همین جا بگم که حاضرم واسه اون چیزی که می خوام هر کاری بکنم... واسه هدفم (بابا خیال نکنیناین هدف من کسی هست اما خیلی مهمه واسم) هدف شما تا چه حد مهمه؟ حالا یه موضوع دیگه در طی چند روز گذشته که نبودم و در سفری بودم بازم به طبیعت بر خوردم به امیدواری که طبیعت بهم می ده... طبیعت بسیار زیباست می تونم از طبیعت انرژی بگیرم می تونم حسش کنم می تونم لمسش کنم.. ارامش خاص دریا. سکوت ساحل. صدای خروشان امواج... صدای ضربه ی قطرات ابشار روی سنگ ها و صخره ها ... درست عین نبض یه انسان یا شاید مثل یه موسیقی ملایم... چقدر زیباست چقدر دوست داشتنیه... ای کاش یه قطره تو دل ابشار بودم از روی سنگی به سنگ دیگه می رفتم . تمام اسمون سفر می کردم ... تو دل خاک می چرخیدم و اخر به عمق یه اقیانوس می پیوستم... توی پست بعدی یه سری عکس های باحال از طبیعت زیبای ترکیه واستون می زنم...
رامتین کوچولوی من... رامتین در ۳ روزگی...
سلام... تند نرین هر گردی که گردو نیست ( عشقم رو می گم...) ۲ سال پیش در سال ۱۳۸۳ در این تاریخ پسر کوچولویی دنیا اومد که من در حد جنون دوسش دارم... یک ماهی سر انتخاب اسم واسه این کوچولو بحث بود... اول می خواستیم اسمشو بذاریم سپنتا -مانی-میعاد-و با اینکه می دونستیم پسره اما واسه ی احتیاط یه اسم دخترم انتخاب کردیم که بود ماهک... اسامی زیادی رو پسندیدیم اما اخر اسم این کوچولو شد< رامتین> اقا رامتین در ۲۵ مرداد در ساعت ۵":۵ به دنیا اومد... از همون لحظه ی اولی که دیدمش فهمیدم چه پسریه (شیطون و بازی گوش) داداش عزیز من وقتی به دنیا اومد همه چیز عوض شد... حتی نمرات درسی من... خانواده ی ما دیگه اون خانواده ی ساکت و سه نفری نبود رامتین به هممون انرژی می ده حالا که رامتین داره می ره توی ۳ سال احساس می کنم بزرگ شده اونقدر بزرگ که حالیش می شه من چقدر دوسش دارم... اون می دونه که من با یه بوس خرش می شم... اون با نمک ترین بچه ای که تو زندگیم دیدم... واییییییی اون عشق منه.... خلاصه اومدم که بگم رامتینم تولدت مبارک ... امیدوارم خدا خواهرتو واست نگه داره...(شوخی کردم) یکی از بزرگترین ارزو هام اینه که رامتین به همه ی ارزو هاش برسه ... دوستت دارم... تولدت مبارک...
تو هاله ی چشماش من یه کوه نور می بینم از تو باغ نگاهش فقط محبت می چینم اون نازی که من دارم با همه کس فرق داره حتی یه فرشته پیش مامان کم داره مامان نازنینم همیشه بهترینه توی صدف مروارید تو دنیا بهترینه تو باغ ارزو هام تک گل ارزومه عشقم فقط سوزانه اب توی دریاهامه لالایی وجودم صدای نبض اونه عشقم فقط مامانه همیشه مهربونه
ببخشید یه مدتی نبودم و نتونستم روز پدر رو تبریک بگم... اول از همه به بابای گلم روزش رو تبریک می گم ... بعدشم ولادت حضرت علی رو به تمام مسلمین ... بازم اپ می کنم...
سلام... این گربه رو می بینین چقدر مهربونه؟ ای کاش با این جوجه ها همیشه زندگی مهربون بود... ای کاش دست روزگار واسه همه خوب بلند کنه... تا حالا شده ندونی چرا داری زندگی می کنی؟ هدفت معلوم نباشه اما بری جلو... بری ...اره... بازم جلو تر .... اخر این خیابون زندگی کجاست؟ من که خسته شدم... از بی هدف ادامه دادن از ... نه... من هدفم رو پیدا کردم ... اره... می خوام با هدف جلو برم... می خوام اخر خط رو خودم تعیین کنم ... نمی ذارم برگ های کتاب سر نوشتم رو باد جا به جا کنه... نه .... این بار شاید می خوام از موضوع طبیت جدا بشم اما هر کاری می کنم نمی تونم ... اخه شروع نوشته هام به اونه و اخرشم به اونا ختم می شه....می بینین خیلی قشنگه... همه چیزش از طلوع خورشید گرفته تا به دل اسمون نشستن ماه.... خلاصه.... اینم مال این دفعه بود.... تا بعد ... |
![]()
سلام ...
Home
|